مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

181

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ملك ديد كه خازن را گونه متغير گشته . و او را گونه از صدمت شير ، متغير بود . ملك گمان كرد از كشتن ملكزادگان متغير است . ملك را فرح روى داد و با خازن گفت : كار بانجام رساندى يا نه ؟ خازن گفت : آرى ، اى ملك . پس بقچه‌ها و شيشه‌ها در پيش روى ملك بنهاد . ملك به او گفت : از ايشان چه ديدى ؟ آيا وصيّت گذاردند يا نه ؟ خازن گفت : ايشان را بخواستهء پروردگار و فرمان شهريار ، شكيبا يافتم . و گفتند پدر ما معذور است . ما خون خود بر او حلال كرديم . و گفتند كه : اين ابيات را بر ملك بخوان : كرا عقل باشد زبردست شهوت * چرا زيردستى كند هيچ زن را عيال زن خويش باشد هرآن‌كس * كه فرمانبر زن كند خويشتن را و لكن كسى را كه زن شوى باشد * كجا در گذارد به گوش اين سخن را چون ملك از خازن اين سخن بشنيد ، ديرزمانى سر به زير افكند و دانست كه ابيات فرزندانش دلالت دارد بر آن‌كه به ستم كشته شده‌اند . پس از آن ملك در مكر و كيد زنان بفكرت فرورفت و بقچه‌ها را بگشود و جامه‌هاى فرزندانش اين‌سو و آن‌سو همىگردانيد و همىگريست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك قمر الزمان ، بقچه‌ها گشوده ، جامه‌هاى فرزندانش را اين‌سو و آن‌سو همىگردانيد و همىگريست . پس چون جامهء پسر كهتر ، ملك اسعد بگشود ، در جيب او ورقهء كه به خط زن خود ، ملكه بدور مرقوم بود ، دريافت . ورقه بگشود و بخواند و مضمون بدانست . معلوم كرد كه پسرش اسعد بستم كشته شده . آنگاه جامهء ملك امجد برداشته ، در جيب او ورقهء يافت كه به خط زن خود ، حيات النفوس نوشته بود . پس ورقه بگشود و بخواند و مضمون معلوم كرده ،